تبليغاتX
آقای ه

آقای ه

4552 قدم مانده به خانه ، پشت سرم را نگاه می کنم. آن طرف خیابان، زن های شمالی وسط شالیزار برای سربازانی که با اتوبوس راهی جبهه ها هستند دست تکان می دهند. سربازهای جوان سرشان را ازپنجره بیرون داده اند و با پرچم هایی در دستشان لبخند می زنند. عکسی مربوط به شاید سال 1365. روی بیلبورد بخشی از پیام امام بعد از قبول قطعنامه آمده است "و خدا می داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و این ملت ها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود." وسطِ جدا کننده ی خیابان کمی صبر می کنم بیلبورد سرم را مشغول می کند. پیام امام باورنکردنی است؟

دیروز  4551 قدم مانده به خانه مان از تاکسیِ سبز رنگ پیاده شدم. راننده غر زد که 50 تومان کم داده ای.می گویم راه هر روزم است. رکیکی می گوید و می رود. سرم را می چرخانم به تابلو. هنوز چند هفته از آن تابلو نمی گذرد. عکس نورعلی شوشتری را زده اندکه تازه شهید شده است.در سالِ 1388 شمسی.سال 2009میلادی.  میخِ تابلو می شوم. کسی به قلبم سوزن می زند.می زند.می زند...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 12:40  توسط هامدحادیان  | 

مسیحیان معتقدند* قابیل و فرزندانش داغی بر پیشانی داشتند که مردم با دیدن آن داغ می رمیدند. سالها پیش مردی زیبا به اجبار شهرش را ترک کرد. شهرعجیب بود. و مردمی غریب داشت. آن مرد زیبا، فقط یک داغ بر پیشانی داشت و تنها بود. روزها می گذشت و مردم احساس می کردند داغ آن مرد بر پیشانی آن ها نقش می بندد. آن قدر داغ ها زیاد شد که مردم مردِ زیبا را به شهر خود بازگرداندند. تنگ نظران می گفتند این داغ قابیل است. ولی آن مرد زیباروی ازحرف و عمل هابیلیان ظاهری نمی ترسید. تا این که شهری به شهر آنها حمله کرد. یارانِ مرد زیبا، مجنون شدند و سر به بیابان گذاشتند. تا هیچ دشمنی راه به شهر آنان نیابد. بسیاری از جوانانِ داغ دار رفتند و شاهد شدند. ودشمنی راه نیافت به حریمشان. مرد زیبا هم رفت. جوانان باقی مانده‌ی شهر فکر کردند که تنها شدند. اما پس از آن مرد زیبا، مردِ زیبایِ دیگری آمد. و کم کم داغِ مرد زیبای دیگر بر پیشانی جوانانِ ظاهرشد. داغ امام برقلب بسیجیان نشست. بسیجی زنده شد. همه این را نمی فهمند. مردم عادی، ولی می فهمند. مخاطب مستضعفان عالمند نه... و حال دوباره از درون شهر عده ای می گویند داغ مرد زیبا و یارانش قابیلی است. جوانانِ مردِ زیبایِ دیگر غمگینند. آیا نوبت عاشقی آنها می رسد؟  


* این ماجرا مبنایِ کتاب دمیانِ هرمان هسه است. دمیانِ نوجوانی است که برخلاف همه می گوید قابیل فردی توانا، شجاع و از خود گذشته بوده است.از همین رو مردم از او و فرزندانش می ترسند. درطی اعصار برای غلوِ این ترس آن را به داغ تشبیه کرده اند.



+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 13:48  توسط هامدحادیان  | 


 mp4  درونِ گوشم بود. ازخیابانِ کریمخان زند، پیاده می رفتم هفت تیر. صداهایِ اطرافم مخدوش می رسید. محسن نامجو، درونِ گوشم داد می زد که من سیمِ باندم. نزدیک پلِ کریمخان دختری شکلات تعارفم کرد. برداشتم. برقِ خاصی در چشمش بود. پشت سرش چند شکلات دارِ دیگر رد شدند. اکثرا جوان و همه آن برق در چشمانشان بود. کمی که غورکردم تازه فهمیدم چه خبر است. تولدِ معجولِ میرحسین موسوی. میدان هفت تیر و ولیعصر و اطراف مقداری شلوغ شد. درخیابان ویلا هم درگیری هایی پیش آمد که با پادرمیانی نیرویِ انتظامی حل و فصل شد.

دیروز وقتی 100 نفر از معترضین، خندان زیر خشم نیروی انتظامی و بسیج از زیر پل کریمخان می گذشتند. دوستان با تعجب می گفتند این ها چه دلی دارند. پیش خودم فکر کردم  دلِ این طرفی ها بیش تر است. فقط به قول معروف باید خود را آپدیت کنند. رندی کنند. چه می شد دیروز عده ای در مقابل این شیرینی پخش کردن ها خرما پخش می کردند. معترضین با لباس هایِ سبز از وسط خیابان رد می شدند شعار می دادند. جدا از اصلِ موضوع از نوآوری هایشان حض بردم. از این که خلاقیت دارند. واقعا در مقابل کسی که شکلات تعارف می کند چه می شود کرد. باتوم، خشم...

جمهوری اسلامی، انقلابی مردمی و مبتنی بر خلاقیت هایِ مردمی بود و باید باشد. ولی به لطفِ برخی مسئولین وجهه مردمی وخلاقانه آن کمرنگ شده است. بعضی آقایان فقط سیاهی لشکر می خواهند. چرا جوانانِ حزب اللهی خودجوش عمل نمی کنند. کسانی که در مقابل فرودگاه مهرآباد برای رفتن به غزه تحصن کردند. و یا کسانی که بارها جلویِ سفارت خانه ها تجمع می کردند کجایند؟ ما آسیب پذیر شده ایم. تا وقتی نیروهایِ جوان و متعهد به نظام چشم شان به این وآن مسئول پشت میز است. ضربه خواهیم خورد. هرچند که حالا بادِ بال هایِ مگسی بیش نباشد. ولی بعدها.

حزب الله لبنان بیش از کمک هایِ نظامی و مالی از بُعد معنوی به ایران مدیون است. وقتش است دینش را ادا کنند. یعنی ما بخواهیم و بگیریم. مردمِ لبنان با دیدگاه ها و گرایش هایِ مختلف در کنار هم زندگی می کنند. و در عین حال از مرام خود خجالت نمی کشند. باید از آنها یاد بگیریم. در مقابل مخالفین چه گونه برخورد کنیم. و در عین حال جذاب باشیم. و اخم نکنیم. نباید این چنین وابسته ی باتوم و نیروی انتظامی شویم. این هم برای خودش جبهه ای است. تاکتیک ها باید عوض شود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 14:22  توسط هامدحادیان  | 

دیروز با چندی از دوستان سوار ماشین بودیم. حدود 2 ساعتی سیاسی حرف زدیم. مجادله کردیم. وآخرش سر درد گرفتیم. میل نداشتم اصلا شروع شود. نمی دانم چرا شروع شد. از این مدل صحبت ها هر روز می شود. یاد کتاب ها و خاطرات قبل از انقلاب افتادم که همه وقتِ شام بحث سیاسی می کردند. وقتی از پرایدِ سفید رنگ پیاده شدم فکر کردم  این همه مدت طرفداران این 2 نظرگاه با هم صحبت کردند تا کسی بر دیگری غلبه کند. نه غلبه به معنای بد غلبه به معنای قانع کردن. نمی دانم چرا اتفاق نیفتاد.یک نفر را تا حال پیدا نکرده ام که قانع شده باشد.همه مان افتاده ایم روی دنده لج.دنبال حقیقت نیستیم. یکی از بحث هایی که درباره انقلاب ها همیشه در میان است. البته در مورد پشیمان شدگان انقلاب ها این است که آدم ها جوگیر می شوند. بعد از این که سبو شکست. تازه می فهمند چه خبطی کرده اند. عقوبت اعمال با ماست. یحتمل در آن دنیا نه احمدی نژآد و نه موسوی شفیع کسی نمی شوند. حتی اگر طرفدارشان هستیم از طریق: فارس، کلمه، بیست و سی، بی بی سی فارسی و الخ نباشیم. خودمان باشیم. دنبال حقیقت باشیم. فردایی پس فردایی که جوگیریمان خوابید دوباره بند کفشمان را سفت نکنیم که خون به مغزمان نرسد.


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 10:11  توسط هامدحادیان  | 


آرنج تا مچِ دستم سوخت. فکر نمی کردم آفتابِ کوه این طور پوست بسوزاند. کتاب ها به این شکلش می گویند سوختگی نوع 3. بعد چند روز پوستِ سوخته تکه تکه شد و بعد پوست انداختم. البته آنقدر دست کشیدم تا زودتر از حالت ناطورش دربیاید. و دیرتر شد. هفته پیش باز ناشی گری کردم. و در ارتفاع 3650 متری از زمین بدونِ کلاه رفتم و این بار پوست صورتم سوخت. و حالا پوست پوست شده است. مادرم ویتامین آ+د داد که به صورت بزنم  بهبود یابد. ولی باز عجله کردم و پوستِ آفتاب سوخته را با دست کندم. آینه را که نگاه می کنم پوست صورتم حالت بدی پیدا کرده و تا زمانی که به حال اولش برگردد. همین طوری است. عجله کردم عجله کردم عجله کردم صبر نداشتم صبر نداشتم صبر نداشتم ... قال: من صبر صبر الاحرار و الا سلو الاغمار َ

قرضَم دست و صورت نیست. مار هم پوست می اندازد و بعدش بهتر و تازه تر می شود. قرض صبر است. این که نداشتم. و گاهی فکر می کنم از خودش خیرِ خودم را بیشتر می دانم . به غیر دست و صورت  مدت هاست که دیگر عجله ای ندارم. عجله برای رسیدن به پایان به مسیر و یا هر چیزی دیگر. چه با اندوه چه با بی تابی سپری خواهد شد. خدا همه ی ما را نائل به فهم درستی قبل از غرق کند. 

پی نوشت: عبد محمد تقی بهجت: [ اینجا] دار امتحان است، شما در فکر این باشید که خودتان را اصلاح بکنید، ما بین خودتان و خدایتان عایقی، مانعی پیدا نشود. اگر اصلاح کردید، رفع مانع کردید بین خودتان و خدا و وسائط [ انبیاء و اوصیاء] خدا اصلاح می کند ما بین شما و خلق. 

پیِ پی نوشت: با خودم با خود با خودم


+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 11:54  توسط هامدحادیان  | 


بعد از یک شب و نیم روز وقتی به قله توچال رسیدیم. مهدی گفت ُزل تابستانی برف ها را حظ می بری. نگا کردم،دیدم و بردم. می گفت هفته پیش که آمده شیره انگور آورده به همراه برف خورده اند. ولی امروز یادش رفته است. و لاجور نوشابه هایپ را به همراهِ برف ها خوردیم. برای خودش طعمی داشت. تُرد ، تازه وتکرار نشدنی.

نمی دانم چرا صلوات فرستادن این روزها این طوری است. وسط گرما برای خودش تردی و تازگیِ ویژگی دارد. حالا هر چقدر هم می خواهد تکرار شود. انگار داری برف قله توچال را با هایپ نوش جان می کنی. حالا حساب کن برف که برف است  و این روزها پیدا نمی شود مگر با عنوان برفک  تهِ یخچال اوراق های آمریکایی.  نوشابه انرژی زا هم که گران در می آید. می شود مثلا رفت مسجد محل و حاجاقا بگوید خُلق خوش محمدی صلوات. و پیرمرد های دوست داشتنی بگویند اللهم... و تو طعمِ برفِ  قله های دماوند،سبلان، علم کوه، آزاد کوه و غیرک را وسط مرداد به همراه هر نوع نوشابه انرژی زا ، شیره و مشروباتی که دوست داری در هر ارتفاعی لمس کنی.

/*]]-->
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 11:58  توسط هامدحادیان  | 


اهالی کوچه آستین ها را بالا زده اند و بلند بلند حرف می زنند. صدای بلند شان مثل پتک می خورد برسرم. نگا نگا که می کنم کوچه را آذین می کنند. نردبان گذاشته اند و ریسه می کشند. یکی شان که بیشتر شبیه قصاب ها می ماند معرکه دار است. برای اولین بار دلم می خواهد نیمه شعبان یک رنگ دیگری باشد. مثلا آبی، سفید و یا چیزی در این حوالی. کسی که شبیه قصاب ها بود داد می زند یکی سبز بده یکی قرمز یکی سبز. سبز را جوری می گوید که کله می زد. فکر می کنم که کوچه را سبز برده است. نگا که می کنم. کوچه 7 رنگ است. خیالم راحت می شود.

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 19:17  توسط هامدحادیان  | 


ریش داشتن از آن گرفتاری هایِ عظمای این روزهاست. سوار تاکسی که می شوی بغل دستی و بغل دستی و جلو دستی و راننده شروع می کنند از سیاست گفتن، نگاه های زیر چشمی و غرولند کردن. حساب کن ضبط روشن باشد و شجریان هم هی بگوید: دریغغغغغ / اماااان.

مسافر بغلی می گوید: از ما که گذشت این جوان ها هم شانس نیاوردند. آن یکی مسافر می گوید: ای آقا جوانان امروز یا معتادند یا تنبل از صبح تا شب جلوی تلویزیونند. می گویی پسر جان جمهوری اسلامی است کاباره که ندارد صبح پاشو نماز بخوان می گوید بی خیال.

مسافر بغلی می گوید: بچه ی من 2 سال بدون وضو شیر مادرش را نخورد حالا به اش می گویم نماز بخوان می گوید  نماز بخوانم که چه شود دین تان و ولی تان را هم دیدیم. راننده هم با دیدن پلیس شروع می کند" آقا محمد خان " همه ی مردم کرمان را به خاطر رشادت و مقاومت کور کرد. حالا حکایت این هاست با زور نمی شود حکومت کرد . می گویند نادرشاه هم فلان کرد. با ظلم نمی شود مملکت را اداره کرد.

مسافر جلویی سه تیغ است و ازش انتظار نمی رود با طمانینه می گوید حکومت امیرالمونین را هم 5 سال بیشتر تاب نیاوردند. من همین بغل پیاده می شوم. یک امام هزار تومانی در می آورد و می دهد و می رود.

نمی دانم چرا گاهی من هم از ظاهر قضاوت می کنم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 13:23  توسط هامدحادیان  | 

 


5 سالی می شود که وبلاگ می نویسم و نمی نویسم. تفکراتم منژیت گرفته و خیلی از نسخ فکری قبلی را پاره کرده ام. در این روزها هر فردی در هر جایی به هر میزانی برای چیزی که معتقد است تلاش می کند . نگارنده نیز فردی است که می تواند بنویسد. باید گفت که ادعایی ندارد ولی معترف است که اگر انقلاب اسلامی نبود چیزی نداشت و ندارد. و به همین مناسبت به خون خیلی ها که آن را آبیاری کرده اند نیز مدیون است. شاید قدیم تر از این به دلیل روشنفکری و انتلکتوئل بازی هراس داشتم بگویم . ولی حالا زمانه ای است که نباید خود را به کوچه علی چپ زد. و مانند خیلی ها خیلی چیزها را فراموش کرد. خود را به خواب زد.  باید دوباره به تاریخ رجوع کنیم. به دوران ابتدای انقلاب، به صدر اسلام به سرگذشت شهدا که برخلاف فرافکنی بسیاری در زمان خودشان تنهاترین تنهایان بوده اند.و این جا، جایی است که می توان در آن نوشت . و سیاست های کلان کسی  به غیر از خود را حاکم نکرد. و این روزها که  دوباره به روزهای پرالتهاب اوایل انقلاب باز گشته ایم. به روز های آزمون. و خدا بندگانش را دوباره می آزماید. برای من که دهه شصتی محسوب می شوم و اندی سال است که در آرامش به سر برده ام. تازه است. و به سان" رب الزدنی حیرتی" قنوت می ماند. احساس می کنم تا کسی در این دوران نباشد آن را درک نخواهد کرد. بنابراین باید دراین روزها از این روزها نوشت وگرنه در آینده از این روزها جور دیگری می توان نتیجه گرفت. خائنانی که در دوران  انقلاب شور گرفته بودشان حالا راهی به سوی دیگر گرفته اند. یحتمل صراط مستقیم یکی بیش نیست. و نباید از آن جلوتر و نه باید از آن عدول کرد. عاقبت مان را خدای عزوجل به خیر کند. سعی می کنم بیشتر درباره فرهنگ بنویسم. و طوری مرقوم کنم که پشیمانش نشوم. مجیز کسی هم نخواهم نگاشت.

نی قاضيی نی شحنه‌ا‌ی نی مير شهر و محتسب            بر آب دريا كی رود دعوی و خصمی و جدل؟  

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 14:44  توسط هامدحادیان  |