تبليغاتX
غارتگر

غارتگر


فعلا به خانه استیجاری نقل مکان کرده ام

+ نوشته شده در  2011/3/5ساعت 17:2  توسط حامدهادیان  | 

متن پائینی را در مجله همشهری آیه نشر دادم. نسبتا برایش وقت گذاشتم و نسبتا هم دوستش دارم. نه برای خودش برای سلمان هراتی.

پراکنده‌ درباره مردی به نام سلمان هراتی


به دنیا آمد. قدکشید. ازدواج کرد. شعرگفت و مُرد. عمر کوتاهش بیش از 27 بهار نداشت. نامش را به یاد پدربزرگش گذاشته بودند سلمان. می‌گفت:« از عاشق شدن ناگزیرم و از نوشتن و از گفتن اجتناب نمی‌توانم». راست می‌گفت حتي آن قدر وقت نداشت كه انتشار همه شعرهايش را ببيند. روز مرگش در راه رفتن به مدرسه‌اي در يكي از روستاهاي لنگرود بود. جایی که یکی ازدانش‌آموزان  در نامه‌ای خطاب به او نوشته بود «آقای هراتی شما هروقت وارد کلاس می‌شوید شبیه به شمعی هستید که نور می‌دهد و ذره ذره آب می‌شود»

سلمان  همچون بسیاری جوانان  هزار و سیصد و انقلاب خیلی زود آب شد. خیلی‌ها گفتند حیف که شهید نشد. در اصل شاعر اهل بیت و شهدا بود. و اصلش را به شکلی دلنشین با هنر زمانه در آمیخته و شاعری می‌کرد. یکی از علما به سلمان گفته بود: «در تو بجز صداقت چیزی نمی‌بینم.» جوان ترکه‌ای شمالی در خانه‌ی خود، دخترش را در آغوش می‌گرفت و با صدای بلند برایش سهراب سپهری  می‌خواند. خواندن حافظ و سعدی را می‌گذاشت برای همسرش. و بعد درانتهای شب نماز می‌خواند و بعد با قرائت قرآن کارهایش را تمام می‌کرد. گاه تا صبح بیدار بود. مطالعه می‌کرد و شعر می‌خواند. حتی شبی که آخرین شب زندگی‌اش بود تا صبح بیدار بود.

در نوجوانی برای این که درس بخواند ناچار بود در مغازه‌ی خرازی شاگردی کند. فقر باعث شده بود كه به جاي راه يافتن به محافل و مجامع ادبي، با گالش‌ها (چوپانان محلي) به چوپاني برود و از همين رهگذر با ترانه‌هاي صميمي، خالص و بي رياي بومي آشنا شود؛ صفاتي كه بعدها مشخصه شعر خود او شد و سروده‌هايش را ماندگار و خواندني كرد.«آی گالش/ ای صبور سترگ/ از دم تو تحمل ایوب می‌وزد/ با ما بگو/ آویشن کدام بهار/ در سبد دستهای تو گل ریخت»بعد از گرفتن فوق ديپلم در رشته هنر، شهرنشين نشد و با مخالفت مدیر کل وقت آموزش و پرورش گیلان با انتقالش به شهر خود، ناگزیر هر هفته از تنکابن می‌آمد تا در روستایی از روستاهای لنگرود شش‌ روزی معلمی کند و از خانوادهٔ نوپایش دور بماندو عاقبت در همین رفت و آمدهای ناگزیر، داغ چشمان سبزش را بر دل دوستانش نهاد.

سلمان هراتی ادامه دهنده راه سهراب سپهری بود ولی برخلاف او دلبسته حکمت اسلامی، شرقی؛ به قولی سلمان، تولد دوباره سهراب است؛ با نگاهی ژرف‌تر، که حاصل «فرزند زمان خویش» بودن اوست. سلمان با کم حرفی معمولش هرجا که می‌نشست حرف‌ها را به سهراب  می‌کشاند. از علاقه‌اش به سهراب همین بس که دوست داشت در کاشان کنار او دفنش کنند. تاثير پذيري او از شاعران دیگری همچون فروغ فرخزاد(به عنوان مثال گرته برداری شعر »من هم می‌میرم»سلمان از شعر«بعدها»فروغ با مطلع «مرگ من روزی فرا خواهد رسید») ، نیما یوشیج(استفاده از ادبیات بومی و فضاهای شعری) و احمد شاملونیز قابل انکار نیست؛ ولی  هوشمندانه از تجربيات سازماني وايدئولوژيك اين افراد درمي‌گذرد وازتجربه‌هاي زباني آنها بهره مي‌گيرد.که نشان خلاقیت واصالت رویکرد اوست. او در تحول و نوسازی زبان، استخدام شجاعانه کلمات، ساختن ترکیب‌ها و نیز سعی در جور دیگر دیدن، حرف تازه داشتن، حتی از مضامین کهنه و متداول تبحرداشت و همین امر به شعر او حال و هوایی خاص داده بود« ما سالهای زیادی را /به گره زدن سبزه/دلخوش بودیم/ و هیچ نگفتیم/ما امروز/ وارث دل حقیری هستیم/ که ظرفیت تفکر ندارد/بیا تا دلمان را بزرگ کنیم/ می ترسم/آجیل‌ها غافلمان کنند » و کم کمک در شعرهایی نظیر«نیایش‌واره‌ها» به اوجی چشمگیر رسیده بود. سروده‌هایش، حرف‌ دل محرومین و خالی از هرگونه بدآموزی، خیال‌بافی معمول بودو در همین حال از پشتوانه‌های ارزشمند فرهنگی، ملی و مذهبی استفاده نموده بود.

او را به همراه دوتن از دوستانش می‌توان اسطوره‌های شعر انقلاب نامید. سیدحسن حسینی، قیصرامین‌پور و سلمان هراتی تجربه‌ای جدید را در عرصه شعر شروع کردند. آنها که زمانی در حلقه‌های شعری خود ساعت‌ها درباره  زنده نگاه داشتن حرکت انقلاب اسلامی درشعر  بحث می‌کردند. شعرشان بعد از مرگ به این هدف نائل شد.‌ شعر او در زبان‌ و خيال، از اين‌ دو تن‌ نزديكي‌ بيشتري‌ با زندگي‌ دارد، يعني‌ اينان‌ نمادگراترند و او واقع گراتر. زبان شعر سلمان زلال و ته نشین شده است و به زبان معیار و محاوره نزدیک است. . او نوعي‌ شعر سپيد ساده‌ و بي‌پيرايه‌ با مضامين‌ اجتماعي‌ را رواج‌ داد. اين‌ شيوه‌ امروز در آثار كساني‌ همچون‌ علي‌رضا قزوه‌، علی محمد مودب ادامه‌ يافته است‌.

شعر او از سرفصل‌های شعر اعتراض در سال‌های پس از انقلاب است. اعتراضی که در وفاداری شاعر به آرمان‌های اصیل انقلاب ریشه دارد. اعتراضی که  از سر آرمان‌باختگی و رجعت به پوچی نبود. از دیگر سو، همچون شاعران راستین انقلاب نه توجیه‌گر بی‌عدالتی‌ها و بی‌تدبیری‌ها بود و نه مداح و ثناگوی قدرت»ما در مقابل آمریکا ایستادیم/اما چرا هنوز کیومرث‌خان خرش می‌رود/عبدالله با داس/هرشب چند خوک سر مزرعه می‌کُشد/اما وقتی ارباب می‌آید مجبور است تعظیم کند/چرا عبدالله مجبور است به این خوک تعظیم کند/مگر ارباب از دماغ فیل افتاده است». شاعر انقلاب زبان گویای مردم است. راهی که وی در شعر  رفته است الگویی نانوشته برای شعر و هنر انقلاب اسلامی است. وی با وجود جواني و تازه‌كار بودن، به‌دليل حركت به سوي آنچه كه مي‌توان زيبايي‌شناسي اسلامي ناميد، اهميتي بي‌نظير مي‌يابد، شعر سلمان و گروهي از دوستان او ـ البته با فراز و فرودهايي ـ به‌نوعي توبة شعر فارسي است. موضع وی درباره شعر به شدت ایدئولوژیک و هنری است. که هنوز هم کسی به قدرت وی وارد نشده است. همچنین تعهد در نگاهش برای شاعران تجربه‌گر مثال زدنی است وی در شعرهایی مانند«برقله‌های انتظار/آنان هفتاد و دوتن بودند/صبح انعکاس لبخند تو» بی‌آنکه نامی از ائمه را به صراحت بیاورد، با کمک گرفتن از فرهنگ زندگی و زمان،  لحظه‌هایی از تفکرنابِ شیعی را به رشته سخن می‌کشد«آه ای پیشوای اقیانوس‌های شورش/شب نشینی دنیا به طول انجامید/طوفان را رها کن/و افسار اسب آشوب را  افسار بگسل»، به گونه‌ای که خواننده با خواندن شعر و قرار گرفتن در فضای ایجاد شده، بی اختیار، در می‌یابد که شعر به کجا اشاره دارد.یا مثلا در شعرهایی مثل «نیایش‌واره ها» بی‌آنکه به شعار و مقاله‌نویسی دچار آید، در زمینه‌ای زلال و لطیف به توحید می‌پردازد«جهان قرآن مصور است/و آیه‌ها در آن/ به جای آن که بنشینند، ایستاده‌اند/ درخت یک مفهوم است/ دریا یک مفهوم است/ جنگل و خاک و ابر/خورشید و ماه و گیاه/ با چشمهای عاشق بیا/ تاجهان را تلاوت کنیم». یا آنجا که از وطن می گوید، منظورش ایران معاصر است و در وصف آن، نه به تاریخ سرک می کشد و نه مختصات فرهنگ ملی را برجسته می کند، بلکه از ایرانی سخن می‌گوید که نام خیابان‌هایش را شهیدان برگزیده‌اند، بهشت زهرایی دارد که آبروی زمین است،‌و جایی که چشم‌انداز روشن خداست. میزبان حضرت امام رحمه الله بوده و به واسطه جنگ، چندین تابستان است که در خون و آفتاب می‌رقصد. و وقتی  برای شهیدان می‌سراید «بيرون از اين معين محدود/ رودي از ستاره جاري است/ رودي از شهيد/ با سكوت هم‌صدا شو/ تا بشنوي/ پشت آسمان چه مي‌گذرد/ ما زمستانيم بي‌طراوت حتي برگ/ آنان در هميشه‌اي بهار ايستاده‌‌اند/ بي‌مرگ » یا وقتی برای امام عصر می‌سراید:« او در جبهه هست/با بچه‌ها فشنگ خالی می‌کند/و صلوات می‌فرستد/او همه جا هست/در اتوبوس کنار مردم می‌نشیند/با مردم درد دل می‌کند/و هرکس که وارد اتوبوس شود/از جایش برمی‌خیزد/و به او تعارف می‌کند/و لبخند فروتنش را به همه می‌بخشد/او کار می‌کند کار، کار» روح لطیفش را به کلمات منتقل می‌کند به قول احمدرضا احمدي« من عاشق آن شاعري بودم كه طفلكي مرد.» سلمان به دریغ رفت. ولی اشعارش هنوز دست‌آویزی هستند. اگر دفترش را دست بگیرید حتما شعری پیدا خواهید کرد. که بتوانید یک دل سیر گریه کنید. این پیشنهاد را جدی است.

سلمان خیلی خوب بود. خوب و ساده و صمیمی. شاید بگویند نیازی نیست  اینقدر در گفتن خوبی‌هایش مبالغه شود. باید گفت این‌ها مبالغه نیست. و حتی‌ سودی در زندگی مادی او ندارد. او رفته و شعرش زنده است. چه بسا که باید مبالغه کنیم. درباره شاعری که مانند نهال انقلاب یکباره  آزاد درختی ستبر شد. و به قول قیصرامین‌پور:« هنوز که هنوز است، سالها پس از آن واقعه، سخن گفتن از سلمان و شعر سلمان برای ما سخت است. نه از آن‌رو که چیزی از او و شعرش نمی‌دانیم یا نمی‌توان گفت. بل از آن‌رو که گفتنی فراوان است. و هم از آنجا که خود گفتنی فراوان داشت. اما دریغا که فرصت بودن و سرودن، و مجال ماندن و خواندن نیافت».



+ نوشته شده در  2011/1/28ساعت 12:0  توسط حامدهادیان  | 


خدا روستا را

و انسان شهر را

و شاعر(نویسنده)* آرمانشهر را آفرید

                                 "قیصرامین‌پور"

* نفحات را نفت را خواندم و به نظرم رضاامیرخانیِ شاعرنویسنده آرمانشهر را آفرید.

+ نوشته شده در  2010/5/8ساعت 18:21  توسط حامدهادیان  | 

جایی دور را نظرمی‌کند که برود. پیش خودش می‌گوید: اونجا. امسال می‌خواستم300 تایی کتاب بخوانم. برنامه‌ چیده بودم؛نشد.24 دی ماه  100تا شد.شاید تا آخر سال 10تای دیگر خواندم. ولی 300 نمی شود. چگالی سال 88 آن‌قدرزیاد بود که به‌کتاب نرسم.

هرکدام از این کتاب ها با خودش کلی خاطره به همراه دارد:

طوبای محبت 3/یادداشت های علم جلد 2/آناکارنینا جلد 1/پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند/آناکارنینا جلد2/یادداشت های علم جلد 3/ثریادراغما/محمدپیامبر بت شکن/زهرا فصلی از کتاب رسالت/دشت‌بان/اخلاق روزه/دین درجهان امروز/علی موحد بود وبس/بی‌وتن/کتابِ بهرام اردبیلی گفت و جو/سرلوحه ها/کتابِ آه/حسین وارث انبیا/زینب شکوه زیبایی/یک چاه و دوچاله/نیمه غایب/نامه های جلال آل احمد/من گنجشک نیستم/از رنجی که می بریم/پنج داستان/خسی در میقات/زمانی برای پنهان شدن/دید و بازدید/زن زیادی/سنگی بر گوری/غروب جلال(همراه با از آنچه رفته حکایت)/سفرنامه فرنگ/مدیر مدرسه/آدُلف/رساله  توضیح المسائل/بیگانه/با سرودخوان جنگ در خطه نام و ننگ/این مردم نازنین/درباره اینترنت/دشت‌بان/برداشت هایی از سیره امام خمینی/خاک غریب/طوبای محبت 2/عدالت در اسلام/روح تشریع در اسلام/خاطره دلبرکان غمگین من/آرامش و چالش کارنامه و خاطرات هاشمی رفسنجانی سال1362/.یادداشت های عَلَم (جلد  چهارم)/خنده را از من بگیر/سرود یکتاپرستی/کافکادرکرانه/اگرشبی از شب های زمستان مسافری/به سوی سرنوشت(خاطرات هاشمی رفسنجانی سال 1363)/طوبای محبت 1/قمار باز/شناخت از دیدگاه فطرت/روح پراگ/سیمای نماز در آثار علامه حسن زاده آملی/وصیت نامه امام خمینی/یادداشت های عَلَم (جلد پنجم)/برداشتهایی از سیره امام خمینی (درخانواده جلد 1)/ویراستاری و مدیریت  اخبار/تاسوکی(خاطرات یک گروگان)/قول/سرخُ و سیاه/مطلع عشق/وداع با اسلحه/رِگتایم/میدانِ‌ایتالیا/جن(حفره ای قرمزمیان سنگفرش های از هم جدا شده)/حرفِ ما (گزیده سرمقاله های کمان)/پند های حکیمانه 1/ولایت، رهبری، روحانیت/من‌وکتاب/توپ شبانه/اتفاق خودش نمی افتد/بعد از عروسی چه گذشت/سنگر و قمقمه های خالی/انفطار صورت/رفیق اعلی/خلوت/حدیث اخلاق از سخنان چهارده معصوم/دِمیان/بابانظر/موشهاو آدمها/این سو و آنسوی متن/داستان های شهر جنگی/خاک های نرم کوشک/رابرت کندی از غرق شدن نجات یافت/احتمالا گم شده ام/ماشین کلیمانجارو/فصل خواب خرگوش‌ها/مردی در تاریکی/َپرقیچی/ژئوپولیتیک شیعه/اولیس از بغداد/قصه کربلا،10 جلدی/ظهور/نه آبی نه خاکی/ملاقات در شب آفتابی  

آن هایی که بولد شده اند را خیلی سفارش می کنم 


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA + نوشته شده در  2010/1/17ساعت 13:44  توسط حامدهادیان  | 

محمدحسین ب کتاب را آورد تا از جلدش اسکن بگیریم. مهدی ق خواندش. شب به محمدحسین ب اس ام اس داد که عجب چیزی بود. 3 صبح بود انگار. اس ام اس نرسید. صبحی به من گفت عجب چیزی بود. یک گونی شعار را ریخته بود توی کتاب ولی بازهم چسبید و حرف نداشت. من هم ترغیب شدم. قم رفتنی انداختمش تنگ کیف و بردمش. و نخواندمش و بعد از مسافرت شروعش کردم. تا نداشت. تا صفحه 60 را با صدای بلند خواندم.  اولش شاه بود. سادگی اش، سادگی زبانش.در مترو باز خواندمش و جانی به جانم افزود. بعدش در ه و آخرسر در اتاقم تمامش کردم. کتاب عجیبی بود. خواننده باهوش بعد از خواندنش شوکه می شود. می‌گردد دنبال ایمان خودش. ساقه های معطری که حتما در گوشه ای از وجودش فریاد می زنند. نام‌کتاب"نه آبی نه خاکی"از علی موذنی است. خواندنش را به کتاب خوان‌های باهوش سفارش می‌کنم.

+ نوشته شده در  2010/1/10ساعت 17:6  توسط حامدهادیان  | 

قم مهربان است. مناره‌هایی ‌بی تکلف. زود از خیابان‌که رد شوی. بی معطلی دستت به ضریح می رسد. مادر مهربانی است بانو. خواهری، عمه ای، خاله ای، مادربزرگی و... وقتی از جلوی حوض صحن رد شوی. خودت را در ایوان آینه می بینی و دلت . و از کنار سنگ قبرهایِ مهجوری که کناردستی ات می گوید: آقای دولابی است. علامه طباطبایی است، آیت الله بهجت، شهید مفتح، شهیدعراقی، آیت الله گلپایگانی،آیت‌الله‌بروجردی، آیت الله جوادی تبریزی، آیت الله فاضل لنکرانی، آیت الله مشکینی

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو


چشمان من قاصرند ولی چقدر نور از این زمین مقدس به آسمان می رود. می دانم که از بانو هر چه بخواهم می دهدم. ولی هیچ نمی خواهم. من توقع ندارم. شرمنده ام. و من هیچ کلمه ندارم.

+ نوشته شده در  2010/1/9ساعت 13:8  توسط حامدهادیان  | 


این ها اندکی از دعاهایِ خفیه‌ی امامِ دوم انقلاب است. خواننده که می شوند. بر دل می نشینند. شاید به  محبتی که از ایشان دارم مربوط باشد. ولی دعاها  تلخی، زلالی و اخلاصِ خاصی دارد. و از یک زاهد گوشه نشین برنمی‌آید. از مردی می آید که در دهانه آتشفشان خانه کرده. و در حال سوختن است و این حال ...

پروردگارا در آن‌جایی كه قدم‌ها می‌لرزد و راه‌ها مشتبه می‌شود،دل‌ها از ندانستن و اشتباه دچار تردید می‌شود، دل و گام ما را به سمت راه اعلای خودت مستقیم بدار.

پروردگارا در روز قیامت كه چشم‌ها به هم می‌افتد و حجاب‌ها هم فرو می‌افتد، ما را در برابر صلحا و شهدا و امام و بزرگان شرمنده مفرما.

پروردگارا بدعاقبتی كسانی كه انسان فكر نمی‌كرد بدعاقبت بشوند، دل آدم را می‌لرزاند، ما را بد عاقبت نكن.

پروردگارا راضی نباش از كسانی باشیم كه عمری از حسین دم زدند و در لحظه‌ی نیاز به دردش نخوردند.

پروردگارا ما را لحظه‌شناس، دشمن‌شناس، دوست‌شناس و وظیفه‌‌شناس كن.

پروردگارا از عمر ما هر چه مانده صدقه‌ راه خود و كار مورد رضای خود قرار بده.

پروردگارا ما را با امام حسین در حیات دنیوی و اخروی محشور بدار.

پروردگارا گناهان ما را از بزرگ و كوچك ببخش و بیامرز.

پروردگارا از دل‌های ما شرك را و از عمل‌ها ریا را دور كن.

پروردگارا زبان ما را صادق كن، دل ما را هم صادق كن.

پروردگارا ما را مشمول دعای حضرت ولی‌عصر قرار بده.

پروردگارا دعای ولی‌ات را در مورد ما مستجاب كن.

پروردگارا ما را به شرف دیدار آن بزرگوار مشرف بدار.

پروردگارا ما را در صراط مستقیم حفظ كن.

پروردگارا ایمان ما را ثابت و مستقر بدار.

                                                                                                                                                               منبع

+ نوشته شده در  2010/1/6ساعت 15:59  توسط حامدهادیان  | 



خواهری می‌گفت هرکس‌ آب قلبش را می‌خورد. یعنی هر قدر درونش را باورکرد همان قدر نتیجه می گیرد. وقتی بعضی از درونیات را به کل باور ندارم دلیلی ندارد که نتیجه بگیرم. از خواندن کتاب خاطرات "خاک های نرم کوشک" تا رمان "ظهور" از علی موذنی فاصله ای  نبود. کتاب اول مبتنی بر واقعیت است و دیگری مبتنی بر تخیل. پس از خواندن هر 2  درگیر شان شدم. سوال برایم  آمد که مگر می شود که برخی اتفاقات نیافتد. و از بعضی چیزها گذشت. برخی چیزها را فهمید. می دانم ولی معنی اش  را درک نمی کنم. مدل سختی‌ کشیدنی که علل الخصوص در این کتاب ها می آید برای انسان ماشینی درگیر مدرنیسم غیرقابل درک و نامفهوم است. شاید مشکل آن جا باشد که من آب قلب خودم را می خورم. و آنها نیز ایضا.

+ نوشته شده در  2010/1/4ساعت 12:32  توسط حامدهادیان  | 


وقتی برای خودم می نویسم. چه فرقی می کند. چه قالبی را انتخاب کنم. اصلا قالبِ یک کامیون پرتقال. برگشتنا یک کامیون پرتقال چپ کرده بود. راننده درازکشیده بود.دستش زیر سرش بود و نگاه می کرد.فقط.

نگاه.

خ اگرکه د به علاوه ا بیاید. می شود نام تو. وقتی از هم جدا می شوید اما نه. چقدر وقتی نمی شود، نوشت سخت است. مرض ندارم نمی توانم. درتوانم نیست. وقتی یک کامیون تاب پرتقال ها را ندارد من دارم. سختم است. سخت.

در سختی آسانی است. این آیه ای از خدایِ کریم و لطیف است. این را از جایی یاد گرفتم. دلم می خواهد این را بگویم. به اندازه تمام ریل های قطار که در سختی آسانی است. در دلِ سختی آسانی است و در دلِ سختی آسانی است.

خدا، پدر خدا، مادر خدا. تو به من کار نداشته باش. خدا تو می دانی که ما حاصل انتخاب های خودمان هستیم. ولی تو. ولی خدا. قلبمان باش. خدا مهربان باش. از مادرم بیشتر از پدرم بیشتر. تو گفتی هستی. خدا خدا.

این جسم ها. این جسم های هرز. تو می دانی من هم می دانم که روحی.

انت روحی.


خدایا چرا کلمات هم توان ندارند. من حرف هایم را چه طور بزنم. چرا کلمه ها مشتعل نمی شوند. چرا استخوان هایشان نمی سوزد.چرا چشم هایشان، چرا حِق حِقشان.

خدا تو پدری، مادری. جز تو که می تواند بفهمد.چقدر خوب است. که تو آرایه ادبی نمی خواهی. تو بی ادبان را می فهمی. انت. انت. انت.

این جسم بلوطی... جسم ها می پوسند. این روح بلوطی... روحی مگر باقی مانده .خدا خدا خدا

روح القدس، یهوه، اهورمزدا، کریشنا. می دانم. تو به این بنده های جسمی کاری نداری. مهربان ترین. چندی است که فهمیدم سوختن عجب چیزی است. بسوزان بسوزان بسوزان.




+ نوشته شده در  2009/11/17ساعت 20:20  توسط حامدهادیان  | 


دلیلِ برخوردِ خشن نیروی هایِ نظامی با عده ای از مردم با عنوانِ کلی اغتشاشگر را در سیزده آبانِ امسال، درک نکردم. حکایت شلوغی هایِ تهران و برخی مراکزِ استان فقط حکایت امروز نیست. دردی کهنه است که دیوانه ای در آن دمیده . عاقلان باید آرام‌ش کنند نه غیر. این که با باتوم و زنجیر چرخ و شلنگِ فلزی حمام، همه را به یک چوب برانیم حکایتِ نامردی است. جلویِ مردم معترض و اندک زورآزمایی کردن دردی را دوا نمی کند. نکنیم کاری که مردم بگویند خبری است حتما، که ترسیده اند. آن هایی که در خیابان می آیند، از خشونتِ مجازِ ما نمی هراسند. بالاترش را که حق نداریم. فقط ما را ظالم جلوه می دهد.

سبزها روزِ 13آبان کم بودند. ولی بودند. به نظرم روشی که نیروی انتظامی و به تبع آن نیروی های همسوی نظامی در این روز پیش گرفتند. خدا پسندانه نبود. رئیس نیروی انتظامی می گوید ما با هر گونه تجمع غیرقانونی برخورد می کنیم. انگار حضور عده ای درخیابان و اختشاشگر بودن تعدادی شان همه را بی حقوق کرد. در طول این سال ها این همه تجمع غیر قانونی داشتیم کسی صدایش در نیامد. حالا که بنا به مصلحت هوایِ دروغ گویانی مانند موسوی و کروبی را داریم. چرا به قول امام خامنه ای هوای مردم ساده لوح را نداشته باشیم. هوایِ زنان و دخترانی که از باتوم های نیروی انتظامی در امان نبودند. معترضین سبز همگی چاقو و قمه نداشتند. همه شان عوضی نبودند. شاید بعضی دلشان بخواهد یک سری تروریست سبز بیایند تا راحت تر قداره بکشند. به جهت تند روی هایِ خودمان میدان را برایِ جاهل بسیجی ها باز کرده ایم تا اسطوره شوند. با این رفتارمان بصیرتی که امام خامنه ای از آن صحبت می کند. کجا می رود. خیلی درد داشت وقتی جوانکی در 13 آبان با لباس مقدسِ بسیج در روزِ روشن به یک مادر و فرزند خردسالش  بی ادبی کرد. و عینکِ آفتابی زن را در دستش خرد کرد  فقط به علت عصبانیتِ شخصی . خیلی سنگین بود جوانِ دیگری فقط به خاطر فحشی که نثارِ خودش شد جوانِ دیگری را زیر باد کتک گرفت. شکی در برخورد قاطع با آشوبگران نیست. ولی با زنان و مردانی که مسخ شده اند و آرام رفتار می کنند. برادرانه رفتار کنیم.  نکته ی دیگری که آقایان فراموش کرده اند و در پیله خود آن را نمی بینند. روزهایِ آتی در راه است. روزهای محرم را چه طور می شود کنترل کرد.22 بهمن را چه طور و بسیاری از اتفاقات غیرقابل پیش بینی را که اگر برادرانه برخورد نکنیم عواقب بدی به بار می آورد. کاری نکنیم که پشیمان شویم. کاری نکنیم.



+ نوشته شده در  2009/11/8ساعت 10:17  توسط حامدهادیان  |